bclose

سدونا

سدونا

روش سدونا براساس دو فرضیه اساسی و بنیادی طراحی شده است که اجرای موفق این روش به شرطی صورت می گیرد که شما این دو فرضیه ی پایه ای را با تمام وجود خود درک کنید و بپذیرید.
فرض اول این است که افکار و احساسات شما حقیقت ندارند و نباید با شما یکی قلمداد شوند. آن ها معرف شما نیستند.
فرض دوم هم این است که این افکار و احساسات غیر حقیقی که از ما جدا هستند را می توانیم به راحت ترین و سریع ترین شکل ممکن و بدون نیاز به طی کردن فرآیند پیچیده ای از خود دور سازیم و از دست آنها رها شویم. برای این کار کافی است آن ها را رها سازیم. در واقع این ما هستیم که خودمان را به این افکار و احساسات غیر واقعی چسبانده ایم.
اگر به صورت کلی بخواهیم روش سدونا را بیان کنیم باید بگوییم که در سدونا سه روش برای رهایی از هیجانات منفی پیشنهاد می شود. روش اول این است که اجازه دهیم تا احساسات و هیجانات مزاحم از عمق وجودمان بالا بیایند و عرض اندام کنند و بعد بروند. مثل این که اجازه می دهید ابرهای سیاه وارد آسمان وجود شما شوند و رعد و برق خود را بزنند و باران و تگرگ خود را بریزند و بروند.
در روش دوم شما به احساسات و هیجانات خفته و پنهان در عمق باطنتان خوش آمد می گویید و به استقبالشان می روید. یعنی برای آن ها دعوت نامه می فرستید و آن ها را قلقلک می دهید تا از مخفی گاه خود بیرون آیند و دوباره آسمان وجود شما را مورد تاخت و تاز ابرهای سیاه خود قرار دهند و بگذرند.
سومین روش هم این است که شما به سراغ آن ها بروید و به عمق آن احساس و هیجان شیرجه بروید. این دیگر اعلان جنگ مستقیم به هیجانات مزاحم و ناخوشایند است که دائم بالا آمدن خودشان را تهدید می کنند و باج می گیرند.
و حتماً آغاز کار با تن آرامی و تنفس و این جور کارهای آرام سازی است
کافی است در یک محیط آرام و بی سر و صدا با تهویه مناسب بنشینید. می توانید چشمان خود را ببندید یا باز نگه داید، فرقی نمی کند. سپس روی موضوعی که شما را آزار می دهد متمرکز شوید. از هیجانات و احساسات نامناسبی که با یادآوری خاطره ی آن موضوع در شما ایجاد می شود ترسی به دل راه ندهید. بگذارید آن موج هیجان آزاردهنده بیاید و شما را بلرزاند و بترساند و زورش را بزند و برود. مهم این است که امواج هیجانی وقتی آزاد می شوند جایی برای مخفی شدن و چسبیدن ندارند و تقدیرشان رفتن و محو شدن و دور شدن است. اجازه دهید تا آن هیجان تکان دهنده تا می تواند وجود شما را از خود لبریز کند. این موج نمی تواند یک جا بند شود. انرژی زیادی دارد و این انرژی نمی گذارد یک جا بماند. وقتی نتواند شما را با خود ببرد به تنهایی راهش را می گیرد و می رود. هر چه کمتر دنبالش کنید از شما دورتر می شود. سرانجام بعد از مدتی که چندان هم طولانی نیست آن قدر فاصله اش از شما دور می شود که همه ی بیماری ها و دردها و رنج های جسمی که به خاطر حضور آن در بدنتان ایجاد شده بود بی صاحب می مانند و خشک می شوند و آن ها هم از بین می روند. نیروی شفادهنده ی بدن فعال می شود و چون هیجان مزاحمی مانع از کارکرد آن نمی شود، شفادهی آغاز می گردد. بعد از مدتی بسیار کوتاه بیماری ها محو می شوند.
هیجان اگرچه حرکت و تکانه و ضربه جزو ذاتش است اما این ضربه ها وقتی کارگر می شوند که شما مقابلش بایستید و مقاومت کنید. ناخداهای کشتی های بادبانی وقتی باد شدت می گیرد بادبان ها را کلاً جمع می کنند و می خوابانند. آن ها هیچ پرده ای را مقابل باد نمی گیرند. چرا باید در مقابل با شدیدی که به قصد کوبیدن و خراب کردن آمده بادبان علم کنند و فریاد بیا بجنگیم سر دهند؟ آن ها بادبان ها را می خوابانند و هر چیزی را که در مقابل وزش باشد مقاومت کند محکم به دکل کشتی می بندند. باد شدید می آید و زورش را می زند و چون دستگیره ای برای چنگ زدن پیدا نمی کند، خودش را پیچ و تاب می دهد و نا امید راهش را می کشد و می رود. فراموش نکنید در روش سدونا شما باید حالت بی مقاومتی را در مقابل موج شدید هیجانات به خود بگیرید.
آیا در سدونا فرد خودش را تسلیم امواج در هم کوبنده ی احساسات مخرب خود می سازد؟
تسلیم شدن با ناظر بودن و بی طرف بودن فرق می کند. شما در سدونا تسلیم هیچ چیزی نمی شوید. خود را کنار می کشید و می گذارید موج هیجان عبور کند و برود. شما موج هیجان را متعلق به خود نمی دانید. یک تندباد است که دوست دارد بوزد و بچرخد و بکوبد و بعد برود. شما خودتان را با آن یکی نمی دانید. گوشه ای می ایستید و فقط نگاهش می کنید. بسیاری از ما انسان ها، اکثر اوقات در خیالات خود زندگی می کنیم. یعنی در افکار، تصاویرر ذهنی و داستان هایی که در مورد گذشته و آینده در ذهن خودمان می سازیم، زندگی می کنیم. ما اکثر اوقات به این که در هر لحظه از زندگی واقعاً چه احساسی داریم فکر نمی کنیم. در واقع نسبت به احساسات و هیجانات خود ناآگاه هستیم و بدتر از همه خودمان را با آن ها یکی هم می دانیم. ما کار کردن روی احساسات را معمولاً به بعد موکول می کنیم و می گوییم الآن آن قدر عصبانی ام یا دلواپسم یا نگرانم که نمی توانم در مورد هیجانات درونی ام کاری انجام دهم! در حالی که تنها زمانی که می توانیم کاری در مورد احساسمان انجام دهیم همین الآن است.
در مرحله ی دوم از خودتان سوال کنید آیا می توانم از این احساسی که مرا فرا گرفته رها شوم؟ چه جواب «بله» دهید و چه جواب «نه» هر دو قابل قبول است. مهم این است که روی رها ساختن این احساس فکر کنید. این فکر خیلی مهم است چرا که همین طرح سوال باعث می گردد بین احساس و شما یک جدایی حاصل گردد. فکر جدا شدن سبب می گردد این اتفاق شدنی شود.
در مرحله ی بعد از خود بپرسید آیا می توانم این احساس را رها کنم؟ اگر بلافاصله چیزی در وجودتان به اعتراض گفت: «خیر تو نمی توانی این احساس را رها کنی!» بی اعتنا به این جواب منفی از خودتان سوال کنید:
«آیا دوست داری این احساس همراه تو باشد یا ترجیح می دهی از شر آن خلاص شوی و رهایش کنی؟»
حتی اگر پاسخ منفی است یا چندان مطمئن نیستید باز هم مهم نیست به مرحله ی بعد بروید و از خود بپرسید: «چه موقع این رهایی را انجام خواهی داد؟»
در واقع این گیر دادن ها به احساس مزاحم و دنبال دلیل و زمان برای رها کردن گشتن باعث می شود که دعوت نامه ای برای رها شدن در زمان الآن از سوی شما صادر شود. فراموش نکنید چیزی به نام گذشته و آینده وجود ندارد و فقط در ذهن شماست که معنا دارد و درعمل چیزی غیر از همین الآن وجود ندارد و رها کردن هیجان و احساس مزاحم هم تصمیمی است که شما می توانید در هر لحظه از زندگی خود آن را بگیرید و به محض این که تصمیم را بگیرید این اتفاق در زمان اکنون رخ می دهد. و اگر این احساس و هیجان مزاحم هنوز مرا کاملاً رها نکرده بود چی؟
خیلی ساده دوباره به مرحله اول برگردید و بگذارید احساس هیجان خفه شده و مزاحم دوباره سربلند کند و شما از خودتان همان سوال ها را مجدداً بپرسید. آن قدر این کار را تکرار کنید تا احساس کنید از دست آن هیجان خاص رها شده اید. این روشی است که هیل دوسکین که خود را شاگرد مستقیم لستر لونسون می داند و روی معرفی روش سدونا در سطح جهان زحمت زیادی کشیده، براساس آن به درمان هیجان مدار فردی بسیاری از بیماران دست زده است. فایده این روش آن است که شما از هیجانات پس زده و سرکوب شده ی ناشی از باورهای محدودساز خود آگاهی می یابید و آن ها را همان جایی که هستند می پذیرید و با تماشا کردن این هیجانات و نظاره گری بی واسطه کاری می کنید که آن ها به خودنمایی بپردازند و به تدریج توان خود را از دست بدهند و نامرئی شوند. مثل یک کودک که زمین می خورد و خودش را نگاه می کند تا ببیند آسیب دیده یا نه و بعد دوباره پی بازی اش می رود. شما در این روش شخصاً و بدون کمک مشاور یا درمانگر مستقیماً به درون قلب خود مراجعه می کنید و در سطح هشیاری و آگاهانه به هیجان ناخوشایند خودتان مثلاً ترس وصل می شوید. در این وضعیت از خود می پرسید که آیا برای رها کردن این هیجان آماده هستید یا نه. اگر جواب نه بود آنقدر این رویارویی با هیجان و پرسیدن در مورد رهایی را تکرار می کنید تا این که برای ول کرردن یا آزاد ساختن هیجان مزاحم آماده گردید. فایده ی این روش آن است که انجامش راحت است و می تواند هر جایی و هر زمانی اجرا گردد. یعنی هر وقت که شما یک هیجان ناخوشایند مثل ترس را شناسایی کردید می توانید از این روش کمک بگیرید و آن را با رها ساختن از خود دور سازید.
آن گونه که هیل دوسکین می گوید، روش سدونا از گروهی از ابزارهای بسیار ساده و قدرتمند ساخته شده است که خوش آمد گفتن به احساسات نامطلوب یکی از این ابزارهاست.
خوش آمدگویی در لغت به معنای استقبال و دریافت مودبانه و دوستانه چیزی است و رها کردن کنترل یا مالکیت چیزی را نیز معنا می دهد. به عبارت دیگر، «خوش آمدگویی» یعنی به احساسات الآن خودت اجازه آشکار شدن بده و متأسفانه کاری که معمولاً ما آدم ها انجام می دهیم این نیست! ما معمولاً احساسات خود را سرکوب می کنیم و هیجانات خود را پس می زنیم و بین خودمان و احساس هایمان فاصله می اندازیم و خودمان را از آن ها دور نگه می داریم. وقتی به احساسات خود «خوش آمد» گوییم و آغوشمان را خیلی ساده باز کنیم و اجازه دهیم که احساسات در درون ما جاری شوند، در این حالت احساسات از درون ما رد می شوند و دیگر جایی برای چسبیدن پیدا نمی کنند.
خوش آمد گویی چگونه رخ می دهد؟
خوش آمدگویی طی سه گام و تحت یک فرآیند سه مرحله ای اتفاق می افتد:
گام اول این است که هر چیزی که شما را عقب نگه می دارد، یعنی افکار، احساسات ، باورها و خاطرات را باید اجازه دهیم بدون هیچ مقاومت و ممانعتی وارد وجود ما شوند.
گام دوم این است که هر کاری که می خواهیم با این احساسات انجام دهیم را اجازه ی ورود دهیم، چه بخواهیم آن ها را اصلاح کنیم چه تغییر دهیم و چه کنترلشان کنیم و چه بخواهیم نزدیک خودمان نگهشان داریم و یا آن ها را پس بزنیم.
و گام سوم هم خوش آمد گفتن به هر احساس شخصی است که به خود ما مربوط می شود و به این که شما واقعاً چه کسی هستید؟ وقتی به همه احساسات شخصی خود خوش آمد می گویید در می یابید که تمام چیزهای مزاحم با همین خوش آمد گویی ساده انگار شروع می کنند به شکلی طبیعی محو شدن و این همان قدرت خارق العاده ی آغوش گشودن به روی هیجانات مخرب به جای سرکوب کردن آنهاست.
هیجان ها به ما نچسبیده اند. این ما هستیم که به هیجان های سرکوب شده و منفی و ناراحت کننده ی خود چسبیده ایم و آن را رها نمی کنیم. می گویند در هندوستان برای گرفتن بچه میمون، مقداری موز داخل یک قفس که سوراخ ورودی کوچکی به اندازه ی دست میمون دارد، قرار می دهند. بچه میمون دستش را داخل سوراخ می کند تا موز را بردارد، اما وقتی می خواهد دستش را با موز بیرون بکشد چون موز را چنگ زده، دستش از قفس بیرون نمی آید. بچه میمون کم تجربه از یک طرف دلش نمی خواهد دل از موز بکند و آن را رها کند و از طرف دیگر از وضعیت خود احساس عذاب می کند. به همین خاطر شروع به داد و فریاد می کند و در نتیجه شکارچیان با شنیدن صدای جیغ و داد او، به راحتی به سراغش می آیند و بی دردسر او را اسیر می کنند.
در مورد هیجان های منفی نادیده گرفته شده و تلنبار شده در عمق وجودمان نیز همین اتفاق افتاده است. یک مداد بردارید و آن را محکم در دستتان بفشارید. این مداد قرار است برای ما هیجانات ناراحت کننده و آزاردهنده و مزاحم و ناخواسته در وجود ما را شبیه سازی کند. این مداد هم چنین نماینده ی افکار و احساسات و باورهای ناخواسته ی ما نیز هست. در واقع این مداد می تواند شبیه ساز همه ی چیزهایی باشد که آن ها را با خودمان یکی گرفته ایم و در واقع به زور یکی ساخته ایم. اجازه دهید دست ما هم نماینده ی دل ما یا به زبان ساده، همان آگاهی و هشیاری لحظه ای ما باشد. اگر ما این مداد را به مدت کافی در دست فشار دهیم، طبیعی است که شروع به احساس ناراحتی می کنیم، و این همان احساسی است که همگی با آن آشنا هستیم.
کاری که ما همیشه با هیجانات خویش انجام می دهیم، دقیقاً شبیه فشار دادن مدادی است که بخشی از بدن ما نیست! حال این مداد را کف دست خود بغلتانید. آیا مداد الآن به دست شما چسبیده است؟ معلوم است که نه!
اگر در مورد رابطه ی بین هویت و هیجانات خود فکر کنید، می بینید که ما برعکس مداد هیجان را با دست دلمان یکی می گیریم. حتی وقتی در مورد هیجان ها صحبت می کنیم، اکثراً خودمان را با آن ها یکی می دانیم. مثلاً وقتی عصبانی هستیم معمولاً چه می گوییم؟
می گوییم من عصبانی هستم! وقتی غمگین هستیم هم می گوییم من غمگین هستم! انگار راست می گویید و ما واقعاً بر این باوریم که با هیجاناتمان یکی هستیم!
متأسفانه این چیزی است که انگار واقعاً باور کرده ایم. وقتی این نقش را به هیجانات می دهیم که با ما یکی شوند، معمولاً یادمان می رود که این نگه داشتن هیجان شبیه نگه داشتن مداد، انتخاب خود ماست. در واقع ما خودمان هیجان را نگه داشته ایم، غافل از این که در هر لحظه می توانیم یک انتخاب جدید داشته باشیم و حتی نقشی مثبت را برگزینیم و نگه داریم. می توانیم یک هویت مثبت را انتخاب کنیم.
مسئله این است که همه برداشت های منفی در مورد خودمان، باورها و همه ی احساسات منفی که ما را آزار می دهند، دلیل حضورشان در وجود ما فقط و فقط است که ما سفت و محکم به این هیجانات چسبیده ایم و آن ها رابخشی از وجود خودمان می دانیم و اصلاً هم حاضر نیستیم از آن ها دل بکنیم. درست مثل بچه میمون که حاضر نیست از موز دل بکند و هم آزادی و رهایی را می خواهد و هم موز را!
بد نیست بدانید که ما برای نگه داشتن این هیجان های منفی در درون خودمان تا سرحد مرگ هم می جنگیم و آن ها را با تمام توان محافظت می کنیم، چون گمان می کنیم داریم از خودمان دفاع می کنیم. وقتی خودمان را با این هیجانات یکی می دانیم در واقع گمان می کنیم داریم بهترین و درست ترین کار را انجام می دهیم و برای همین تا پای جان از چسبیدن به آن دفاع می کنیم. جالب این جاست که حتی اگر این هیجانات به ما آسیب برسانند باز هم به هیچ کس اجازه ی نزدیک شدن نمی دهیم. آیا می دانید وقتی چیزی که گمان می کنیم بخشی جدا نشدنی از وجود ماست به ما آسیب برساند چه می کنیم؟
طبیعی است که گارد دفاعی می گیریم وخودمان را بیشتر جمع می کنیم و به هیچ کس اجازه ی نزدیک شدن به رنج هایمان را نمی دهیم. به آنها می گوییم چطور جرئت می کنید این را از من بگیرید؟ در واقع چطور جرئت می کنید پاره ی تنم را از من جدا کنید؟ پاره ی تن خودم است!
در حالی که اصلاً این چسبیدن به عامل عذاب لازم نیست. این رنجی که می کشیم برای این که عامل و باعث و بانی رنج را محافظت کنیم، کاری ابلهانه است. وقتی به احساسات اجازه ی بالا آمدن و خودنمایی می دهیم در واقع به ذهن هشیار خود نشان می دهیم که با آن احساس و هیجان یکی نیستیم. وقتی از خود سوال می کنیم آیا حاضری از این هیجان مزاحم راحت شوی، در واقع عملی بودن این اتفاق را یادآور می شویم. اگر دوباره به شبیه سازی مداد خود برگردیم می بینی چون مداد به دست ما نچسبیده ، پس ما همیشه این فرصت حیرت آور را در اختیار داریم که یک کار ساده انجام دهیم و آن، رها کردن مداد است.

بدون دیدگاه

پاسخ دادن